تبليغاتX
دنیای من

 

سلام فرشته کوچیک زندگیم

                            سلام قلب زندگی ما

                                                   سلام نازنینم

امروز که دارم دوباره  واست می نویسم عروسک خوشکل من، 4ماه و یک هفته از عمر قشنگت میگذره …...

4ماه و یک هفته است که خونه ما گل بارونه ، که خونه عشق ما از عطر تن تو عطر و بوی تازه تر و زیباتری گرفته

4 ماه که با دستای کوچیکت برکت و لطف خدا رو به خونمون آوردی و با خنده هات امید زندگی بهتر رو به به دلمون میپاشی.

4 ماه و یک هفته است که خدا همراه پاهای کوچیکت یه  تکه از بهشت رو هم به خونه مافرستاده.

 

چند وقتیه که مجبور شدم برگردم سرکار و شما هم صبح تا ظهر مهمون خونه مامان جون باشی…. وای که مامان جون بابا جون عاشقتن تازه ظهرها هم که میام دنبالت دوست ندارن تو رو ببرم خونه...

آخه گل من شما اینقدر خوش رو و خوش خنده ایی….. اینقدر صبور و با مزه که همه عاشقت شدن…

چقدر صبحها دل کندن ازت سخته با اینکه میدونم زود ساعت ۳ میشه و میام پیشت اما انگار تا ظهر بشه برای من یه عمر میگذره.....

 حالا  يك سال از روزي كه من فهميدم تو دلم يه فرشته زیبا  دارم ميگذره؟

خاطره اون روز برام مثل يه خوابه يه روياي خيلي شيرين........ روز مثبت شدن جواب آزمايشم......

امروز يه سال گذشته يك سال و حال ني ني نازم تو بغلمه و من از عطر تنش مسته مستم......

 

Picasion.Com

 

Picasion.Com

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 5:41 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 

امشب دلم میخواد تا فردا می بنوشم من
زیبا ترین جامه هایم را بپوشم من
با شوق بی حد باغچه هامان را صفا دادم
امشب تا میشد گل توی گلدونها جا دادم
بعد از جدایی ها
آن بی وفایی ها
فردا تو می آیی
آن دل شکستن ها
فردا تو می آیی
از خونه ی ما نا امیدی ها سفر کرده
گویا دعاهای منه خسته اثر کرده
من لحظه ها را می شمارم تا رسد فردا
آن لحظه خوب در آغوشت کشیدن ها


 

و عاقبت از **** یکشنبه : 10/3/88 ***

بالاخره روز موعود رسید .........

حالا دیگه من و علی داشتیم ثانیه ها رو برعکس میشمردیم........

شب قبل اصلا نتونستم بخوابم یا بهتره بگم نتونستیم بخوابیم - نه من نه بابایی هردومون خیلی استرس داشتیم......

صبح از ساعت 5 بلند شدیم... نماز خوندیم ... قرآن خوندیم و باهم برای سلامتی نی نی نازمون دعا کردیم... آخرین دقایق بودن تو در وجودم من.... کمتر از یکی دوساعت دیگه من به معنای واقعی مادر میشم مـــــــــــــــــــــادر

مثل همیشه تو آغوش گرم و مهربون علی آرومه آروم شدم  و باهاش حسابی خداحافظی کردم آرامش عجیبی دارم خودمم فکر نمیکردم اینقدر آروم و ریلکس باشم...... همه چیزو سپردم دست خوده خوده مهربونش و ازش خواستم نا امیدم نکنه.....

رفتیم دنبال مامان جون و با خاله مریمم خداحافظی کردیم و راهی بیمارستان شدیم ........

تو بیمارستان نزاشتن علی همراهمون بیاد بالا همون پایین ازش خداحافظی کردم و حلقه امو درآوردم بهش دادم و اونم با حلقه اشک تو چشاش ازم خداحافظی کرد.

 با مامان رفتیم بالا .....


وقتی بهوش اومدم صدای خودمو میشنیدم که فقط میگفتم بچه امممم بچه اممم بچه ام سالمه؟

چشای بچه ام سالمه؟

وااااای وقتی مامانم یه نی نی کوچولو و با یه صورت گرده گرد بهم نشون داد که عینه فرشته ها لباس سفید پوشیده بود و تو رختخواب سفیدش تند تند دستاشو که تو دستکش بود رو میخورد و صدای ملچ و ملوچش همه اتاق رو پر کرده بود........ یه لحظه احساس کردم دوباره دارم از حال میرم

خدای من

            خدای خوب و مهربونم

                                   خدای زیبای من

 اصلا نمیتونستم باور کنم این همون فرشته زیبای منه....... همون که نه ماه باهاش نفس کشیدم و باهاش حرف زدم و لحظه لحظه انتظار دیدنش بی تاب ترم میکرد....

حالا یه فرشته آسمونی گرسنه تو بغلم بود ..... یه فرشته کوچیک که لحظه به لحظه چشاش رو باز تر میکرد و کم کم صدای اویه اویه اش داشت اتاق رو پر میکرد..

واقعا آدم تو یه لحظه انگار تمام عظمت خدا رو تو وجود همین فسقلی می بینه .... سرش رو میکرد تو سینه منو دهانش رو باز میکرد واااااااااااایییی خدا کی بهش اینا رو یاد داده بود؟ کی بهش مکیدن رو یاد داده؟ کی بهش یاد داده که سرشو تو سینه من کنه؟؟؟؟؟

Picasion.Com


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:27 بعد از ظهر  توسط مهتاب | 

لحظه دیدار نزدیک است

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در عالم دیگری هستم

آی نخراشی گونه ام را به غفلت تیغ

های نپریشی صفای زلفکم را دست

لحظه دیدار نزدیک است

 

9/3/1388

امروز آخرین روزیه که من و تو با یه ریه نفس میکشیم..... آخرین روز بودن من و تو در یک وجود.......آخرین روزه که داری اون تو وروجک بازی در میاری و عجله داری بیای بیرون و فکر میکنی این بیرون خبراییه که تو بیخبری

برای چکاپ نهایی و رزرو نهایی اتاق همراه بابا علی رفتیم بیمارستان. همه چیز رو به راه بود خدا رو شکر ........ فردا صبح ساعت 7 باید بیمارستان باشیم.

اومدیم خونه و من دوباره و سه باره و ده باره ساک وسایل شما رو چک کردم و باهات صحبت کردم.

 دوربین رو آماده کردیم......

حال عجیبی دارم. بابایی هم همینطور . فکر کردن به اینکه از فردا صدای یه نی نی ناز تو خونه دو نفریمون میپیچه مثل یه خواب میمونه .. یه رویای شیرین....

نمی تونم قرآن بخونم . نمیتونم فکر کنم...... نمیتونم حرف بزنم...... نمیتونم هیچ کاری کنم. هیچ کاررررر.....

به زور آشپزخونه و اتاق رو برای بار آخر چک کردم و همه جا رو دوباره دستمال کشیدم ظرفا رو شستم و یخچال و تمیز کردم و ........همه چیز و ده بار از نظر گزروندم  تا موقع ورود نو گلم به خونه همه چیز تمیز و مرتب و آماده باشه.

خودمم یه دوش گرفتم و رفتیم خونه بابا جون تا از مامان جون و بابا جون هم خداحافظی  کنم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:42 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 

 

روزهای آخره روزهای آخر بودن تو عزیز کوچولو تو دل مامان..... هم شادم از دیدنت،  هم  غمگین .... نمیدونم حس میکنم میخوان از من جدات کنن

 

9 ماهه که با وجود تو خوابیدم – بلند شدم – راه رفتم – غذا خوردم – با عشق به تو نفس کشیدم......... و حالا آماده در آغوش کشیدن شکوفه بهاریم هستم.

من و بابایی اتاقت رو حسابی آماده کردیم.... خونه رو برای ورودت آب و جارو کردیم..

خلاصه حسابی همه چیز برای ورود غنچمون آماده است.... (حتی مامان جونم چیزاشو آماده کرده )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:36 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 



سلام میوه دلم - دختر نازنینم

اول از همه از خدا میخوام که جات تو دل مامان راحت باشه و اون تو بهت خوش بگذره

این روزا نوشتن از شما برام خیلی سخته ..... ا زتو گفتن........ از تو نوشتن... از روزای آخر بودن تو در وجودم ....... از احساسات خودم......... از احساسات بابایی........  از روزهایی که گذشت از روزهایی که میان......

تا میخوام چیزی بگم اشکم زودتر از قلمم حرکت میکنه....... 

عزیزم سه چهار روزه شمارش معکوس من و بابایی شروع شده

بابا هر روز صبح تا چشمشو باز میکنه میشماره ۲۸ ........۲۷.............۲۶.........

 

و اینا یعنی اینکه

لحظه  دیدار نزدیک است

 

امروز سه چهار روزه که دختر قشنگم نه ماه شده......

 

به همین زودی مامان ۸ ماه از بودن تو گل زیبا تو دل مامان گذشت و ما وارد ماه نه شدیم..... ماهی که دیگه هر لحظه اش با انتظار دیدن یه فرشته کوچولو میگذره.....

با هر تکونی که میخوری انگار داری مادر شدنم رو یادم میاری

تا بابا باهات حرف میزنه و صداش رو میشنوی و گرمی دستای مهربونش رو از روی شکم مامان حس میکنی شروع میکنی واسه بابا دلبری کردن........

آخه دختره بابا نمیگی با این کارا داری صبر بابا رو تموم میکنی.... (اما بابایی خیلی مهربون و صبوره)

 

این روزا هر روزش ُ هر ساعتش ُ هر لحظه اش برام پره از استرس پره از تشویش پره از نگرانی. نمیدونم چرا....... اما همش نگران سلامتی غنچه زندگیم هستم..... همش میترسم که نکنه........ بعدش به خودم و شیطون لعنت میفرستم که این فکرای مسخره به ذهنم میاد و از خدای مهربون میخوام که فکر جز سلامتی تو رو توی ذهنم نیاره.

هفته پیش اتاق دختر نازم تموم شد. دخترکم مامان جون و بابا جون خیلی زحمت کشیدن .. خیلی زیاد...... امیدوارم که من و تو بابایی بتونیم قدر دون محبتاشون باشیم......

 والان یکتای ما صاحب یه اتاق پرتغالی خوشکل و مامانیه........ یه اتاق ناز با کلی عروسک و اسباب بازی که مامان و بابا هر روز میرن با تخت و رختخواب و عروسکاش بازی میکنن و حرف میزنن......

ساک وسایلتم دیگه آماده کردم و گذاشتم کنار اتاقت......

 

راستی

یکتای ما تا حالا  واقعا  خیلی واسمون  خوش قدم بوده

 محکم میگم که بله درسته که میگن دختر خیر و برکته....... دختر رحمته ......

خدایا شکرت شکر

خدایا هزاران بار شکرت

خدایا خودت کمکمون کن ......

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:40 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 
 

 بالاخره اسم دختر قشنگم تصویب شد

 

 

یکتای بی همتای ما

من و بابایی مدتها بود داشتیم واسه انتخاب اسمت تلاش میکردیم  میخواستیم اسمی داشته باشی که وقتی بزرگ شدی بهش ببالی........ امیدوارم ازش خوشت بیاد......

 البته این اسم رو مدتها پیش از اینکه باردار بشم حتی مد نظرمون بود آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که اسم تو فرشته بی همتای آسمونی رو که از خدا هدیه گرفتیم یکتا بزاریم ......

امیدوارم همیشه مثل اسمت بتونی واسه خودت شخصیت و موقعیت و موفقیتهای یکتایی داشته باشی.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:52 بعد از ظهر  توسط مهتاب | 

امید زندگی ، عروسک قشنگم

من و بابایی ۵تا نوروز رو باهم و در کنار هم گذروندیم اما امسال قشنگترین نوروز زندگی مشترکمون بود. امسال دونفر و  نصفی پای سفره هفت سین نشستیم و خدا رو بابت اجابت دعامون شکر کردیم و از خدا فقط سلامتی و خیر تو رو خواستیم...... پارسال پای سفره هفت سین به نیت اومدن تو سه تا ماهی و سه تا تخم مرغ رنگی گذاشتیم و از ته قلب از خدا خواستیم که نوروز بعد تو کنارمون باشی و امسال ماهی و تخم مرغت راست راستی ماله خودت بودن عزیزم ......... خدا رو شکر نوروز ۸۸ با بودن تو خیلی خوب شروع شد .........

 

گلم به نظرم روزهایی که تو توی دل مامان هستی خیلی تند تند دارن میگذرن . همیشه کلی نقشه و برنامه واسه نه ماه حاملگی داشتم اما حالا به هیچکدمشون نرسیدم و شما ۸ ماهه شدی...... آره گلم ۸ ماهه که شما فرشته کوچولو تو دل مامان خونه داری....... قربونت برم که کم کم جات داره تنگ میشه و بد جوری خودت رو به درو دیوار این خونه کوچیکت میزنی........ سه روز پیش وقت دکترمون بود. و البته سونوی ماه ۷ که به خاطر تعطیلات ماله شما افتاد به اول ۸ ماهگی. الهی بمیرم بابایی کلی به دلش صابون زده بود و خودش رو آماده کرده بود و حسابی هم شیک و پیک کرده بود که بیاد دخمره نازش رو ببینه اما نشد بیاد داخل و من هم حسابی شرمنده اش شدم و دلم واسش سوخت به حدی که یادم که میافته گریه ام میگیره .......

اما شما حسابی اون تو شیطونی می کردی . آخر سر هم یه ژست خوشکل آتلیه ایی گرفتی و خانوم دکتر عکست رو گرفت .  همچین خوشکل دستت رو زدی زیر چونه ات ..... که وقتی عکس رو نشون بابا و مامان جون بابا جون و دایی و خاله دادم همشون دلشون واست غش رفت و کلی قربون صدقه ات کردن.....

راستی فنقل هنوز نیومده کلی طرفدار داری و کلی همه عاشقتن ......... بابایی رو که دیگه نگووووووووووو

عزیز دلم تو یه فرشته آسمونی هستی که از بهشت اومدی.... من و بابایی نمیدونیم کار درستی کردیم که تو رو به این دنیا دعوت کردیم یا نه......... اما دوست دارم حالا که به خاطر من و بابا اومدی فقط و فقط از زیباییهای دنیا واست بگیم نامردیاش بمونه واسه وقتی خودت همسن ما شدی........

 

پرنسس نازم این روزها من و شما خیلی بابایی رو اذیت میکنیم....... مخصوصا من اگر اون این همه مردونگی و درک نداشت  من با این همه حال و هوای بهاریم که هر لحظه یه جور میشم و توان انجام هیچ کاری ندارم واقعا نمیدونستم چیکار میکردم.........

خدایا شکرت شکر- شکر که منو لایق دونستی و یکی از بهترین و مهربونترین بندهات رو واسه همسری من قرار دادی

عزیزکم ازت میخوام تو هم مثل من همیشه واسه سلامتی بهترین بابای دنیا دعا کنی

دعا کنی که خدا سایه بابایی مهربونت رو همیشه بالاسرمون صحیح و سالم حفظ کنه

ازش بخوای که خودش به عظمت و کرم خودش همه مامانا و باباهای منتظر رو از چشم انتظاری در بیاره و انشالله ساله دیگه همشون نی نی های گلشون بغلشون باشه......

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 8:26 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 

 فقط ۹۰ روز دیگه

 شیرین ترین شیرینی دنیا ... امروز وارد  هفتمین ماهی شدی که تودل مامان خونه کردی

دخترکم هفت ماهگیت مبارک عزیزم

شش ماه از زیبا ترین روزهای زندگی من و بابایی گذشت. پر از خاطره پر از استرس

چقدر روزا زود میگذرن ......... تا پایان سال فقط ۷ روز دیگه مونده و تا در آغوش کشیدن تو کمتر از ۹۰ روز دیگه منکه خودم باورم نمیشه رفتم تو هفت ماه و تو الان شش ماه کامله که تو دلم خونه داری

بابایی هر روز  تقویم رو میشیمره تا روز رسیدن به شما و کلی خوشحاله ... چند وقتیه حوله اش رو زده تو اتاق شما تا هر روز اول بره اونجا و بعدشم با دیدن وسایلت کلی ذوقت رو کنه- هر روز  اول میره تو اتاق شما و بعدش میاد دست منو هم میکشه میبره تو اتاق و میگه ببین اینا وسایل نینیمونه بعدشم مامان و بابا کوچولو میشن و میرن سر وسایلت و با زبون شما کلی حرف میزنن و میخندن.

لحظات و ساعتهای شیرینیه........ خیلی خوب............ خیلی با احساس .......... خیلی به یاد موندنی..

خدا یا خودت این روزای زیبا رو نصیب همه زنای منتطر کن

خدایا خودت شیرینی این روزا رو به همه زنای منتظر بچشون و کامشون رو شیرین کن

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 10:59 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 

عروسک مامان بالاخره روزشمار رسیدن به شما واسه ماهم دو رقمی شد

امروز به حساب سونو و دکتر شما ۲۶ هفته و ۱ روزه که تو دله مامان خونه داری عزیزم

دیروز وقت دکترمون بود . خدا رو شکر دکتر از همه چیز شما گل کوچولو راضی بود و تنبلیهات هم گذاشت به حساب خوش خوابیت. ای تنبل کوچولوی مامان . چقدر میخوابی نازنینم؟ نمیگی مامان نگرانت میشه؟ عروسک

فقط وزن مامان کم بود و اضافه نشده بود که خوب خانوم دکتر گفت باید حتما ماه آینده وزن اضافه کرده باشی و این خیلی بده که هیچی وزنت اضافه نشده.

شکر خدا قندمم بهتر از قبل شده بود گرچه هنوز روی مرزم و باید مواظب باشم اما از دفعه قبلی کمتر بود و من و خانوم دکتر خوشحال شدیم.

بعد از دکترم مامان کلی خوشحال بود و سرشار از انرژی  از اینکه دوباره بهترین ملودی دنیا رو گوش کرده ............... وای مامانم نمیدونی چقدر صدای نازنین قلبت واسم خوش آهنگه انگار هرچی انرژی خوب و مثبته تودنیاست با شنیدن صدای قلب زیبات به وجودم سرازیز میشه.

بابایی هم خیلی خوشحاله گلم....... خیلی...........

راستی یه چیزی بچه قرتی !!!!!!!!!!!

از همین حالا بد جور بابایی هستیا........... تا بابا می بوستت زود واکنش نشون میدی دو سه روز پیش هرچی مامان از صبح التماست کرد که بیدار شی و واسم یه تکون کوچوولو بخوری اصلا انگار نه انگار ظهر تا رفتیم خونه و شکایتتو به بابایی کردم - بابایی یه بوسه کوچولو بهت داد خانوم خانوما تو هم زود بیدار شدی و شروع کردی واسه بابا رقصیدن........... ای شیطون بلا از الان داری خودتو تو دل بابایی جا میکنی.

بابایی همینطوری هم خیلی عاشقته دخمره بلا

 

آهان آهان ما دیروز خانومی بالاخره چغاله بادوم خوردیم و دو تایی کلی حال کردیم. بابایی هم از خوشحالی من و توی شکمو کلی میخندید.....

 

خدایا مهربونم شکرت شکر - به خاطر اینکه منو لایق این  همه موهبت الهی دونستی شکر

خدایا خودت دامان همه زنها رو سبز کن - خدایا خودت حاجت دل همه حاجت مندهای درگاهت رو از کرم و لطف خودت روا کن.

 


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 9:4 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 

سلام فرشته آسمونی من -  پرنسس کوچیک دلم

میدونی مامان امروز اومدم برات یه چیز خوب بنویسم که تو هم همیشه یادت باشه امروز ۱۲/۱۲/ یکی از بهترین روزهای خوبه خداست.

امروز تولد بهترینه زندگیه من و تو هست.

امروز روز میلاد یکی از مهربونترین و عاشق ترین بنده های خوبه خداست

    امروز تولد بابا علی هست   

 

۳۱ سال پیش خدا تو این روزه قشنگ بابایی رو به این دنیا فرستاد تا یه روز بشه مرد زندگی من و بهترین بابای دنیا واسه تو

من و تو خیلی خوشبختیم که خدا بابایی رو بهمون داده

 

خدایا - خدای خوب و مهربونم بابت همه چیز سپاسگزارتم. خدای مهربونم ممنون

خدایا تا هستم اون و نی نی نازم رو واسم صحیح و سالم حفظ کن

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط مهتاب | 
 

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس